
آوخ کــه تـیـر کـودک چـــــرخ از زمـــان گــذشــت
دل را
دریـــــد از هم و از اســتـخــوان گـــذشــت
آن درد چـــیــره
گـشـــت کـه نتوان به دل کشید
وان زخم سلطه یافت که نیشش زجان
گذشت
خاکستری به جـای در این دشـت تـــیـره مانـــد
چاوووش خـــوانــد و از خـــم ره کــاروان گذشت
دام
زمانه قـــدر و بـها از کــســی نــخــواســــت
با موش رفت
آنچـــه بــــه شـــیـر ژیـــان گذشت
دیر زمانی از مرگ جانسوز و دلگداز پرویز اول (یاحقی) نگذشته است که جامعه عزادار موسیقی ایران ناباورانه شاهد از دست رفتن زود هنگام پرویز دوم (مشکاتیان)، جوانمردی از سلاله هنرمندان واقعی موسیقی فاخر ایران هستند، آن هم در این فضای سرد و تیره و دوران خشکسالی و بی برگ و باری که بر موسیقی ایران، این هنر مظلوم و مهجور و بی پشت و پناه می گذرد.به جرئت چنین می توان گفت که با رفتن هنرمند گرانقدر، پرویز مشکاتیان، ستونی دیگر از ستون های فاخر و استوار قصر با شکوه موسیقی معاصر ایران فرو ریخت، آن هم در این قحط سالی و خزان غم آگین باغ هنر موسیقی که هنرمندانی امثال مشکاتیان بایستی در گوشه انزوا و تنهایی و بی توجهی مصادر امور به سر برند و بپوسند و هیچ مقام و نهاد مسئول و دلسوزی سراغی از ایشان نگیرد و آثار ارزنده آنان را که می توانسف چراغی فروزان فرا راه جوانان و نو رسیدگان به دنیای موسیقی باشد به معرض نمایش و اجرا گذارد و چنان نباشد که آثار در سینه مانده شان را با حسرت به سینه گور برند.
جوهر و گوهر اصلی موسیقی، آهنگسازی است. همه مجریان نواهای موسیقی اعم از خوانندگان و نوازندگان در حد زیاد و قابل توجهی قائم به وجود آهنگسازند. مشکاتیان همراه با قدرت نوازندگی سنتور، در آهنگسازی نیز استعدادی فراوان داشت که نمونه بارز و پر ارج آن را می توان در آلبوم شیدائی [آستان جانان] - در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی - با صدای پر احساس آقای شجریان به گوش جان شنید و به تکرار...
نکته دیگر در این اثر درخشان و دل انگیز، آگاهی و درک درست مشکاتیان از ادبیات گرانسنگ فارسی است (که برای هر آهنگسازی ضرورت دارد) و این آهنگ پرویز بر روی شعر عجیب و تاریخی حافظ نکته پرداز چه تطبیق و تلفیق جانانه ای دارند که بحث و تفضیلی فزونتر میطلبد و من در همین جا درودی صمیمانه دارم به استاد آواز ایران، حضرت شجریان به خاطر اجرای ماهرانه و دلنشین این اثر و لزوماً اضافه می کنم که هیچکس مانند یک آهنگساز و خواننده منصف و آگاه صلاحیت آن را ندارد تا درباره ارزش معنوی آهنگساز دیگر و خواننده دیگر اظهار نظر و داوری صحیح کند، همانطور که یک شاعر و نقاش درباره شاعر و نقش آفرینی دیگر...
و صد البته که همه مردم حق دارند نظرات و احساسات شخصی خود را نسبت به هنرمندان مورد علاقهشان ابراز فرمایند که باز هم البته ارائه اینگونه آراء و نظرها فقط دارای ارزش احساسی است، و نه بیش.
هنر در وجود هنرمند به تعبیر آن دوست فرهنگدارمان « دکتر علیرضا تبریزی » خطیب محافل هنرمندان، امانتی الهی و ازلی است که بایستی هنرمندان قبل از کوچ به دیگر سو، این صندوق دربسته امانت و این لوح محفوظ را بگشایند و به آیندگان یعنی جامعه دوستدار هنر بسپارند. حالا اگر امکان چنین عملی نیست، مقصر اصلی کیست؟ آیا غیر از متولیان رسمی هنر و فرهنگ کسی دیگر را سراغ دارید؟
بطور مسلم پرویز مشکاتیان همچون بنده شرمنده، آهنگ های ساخته شده و اجرا نشده قابل توجهی داشته و امکان ارائه آنها را نداشته اند. کما اینکه استاد علی تجویدی 20 سال پیش به چنین شکایتی لب گشود و در مطبوعات اعلام نمود: در بن دریا مرا گوهر بسی است / من گناهم چیست گر غواص نیست
اینقدر بی توجهی به اندک نسل بازمانده از دو دهه طلائی 30 و 40 (دوران اوج شکوفائی موسیقی و ادبیات) و آهنگ ها و ترانه هاشان که اکثرا قابلیت آنرا دارند که بعد از اجرا و پخش یکبار آن ها در رسانههای صوتی و تصویری، برای همیشه بر ذهن و زبان مردم جاری و زمزمه شده و مصداق بارز این قول: «خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد» قرار گیرد، روا نیست. کما اینکه سایر هنرها نیز از جمله نویسندگی در فشار این چنبره آزار دهنده قرار دارند. چرا باید اثر یک نویسنده که از مقتضیات زمان آگاه و خود سانسور است سالها در وزارتخانه مربوط در انتظار چاپ بسر برد؟ بزرگ ترین نویسندگان هم میدانند که اگر خود دستی برنیارند و کاری نکنند، آثارشان در فراموشخانه تاریخ مدفون خواهد شد!
ای خدا شب زنده داران نیستند / صبح را نادیده میمیرد چراغ
آه اگر خود برنیاید آفتاب / هیچکس از او نمی گیرد سراغ
شخصیت منیع و احترام انگیز پرویز مشکاتیان، با همه مقام شامخی که در موسیقی ایران داشت و این قولی است که جملگی بر آنند، هیچگاه به او اجازه نداد تا در انواع نهادهای رسمی موسیقی از خانه ها و بنیادها و غیره، این تشکیلات بی اثر، بی بو و خاصیت، فرمانبر و بی اختیار، برای خود مقامی دست و پا کند و خود پاک و مشخص خود را بهر هرزابی بیالاید. او را اندیشههایی ورای این باند بازیها و دوز و کلکها پست بود.
پرویز مشکاتیان این چند سال اخیر برخلاف بعضی از دوستان صاحب مقام، خاموش و دست به عصا، مذبذب و محافظه کار چیزی جز سودای وجیه المله شدن و به آب و نانی رسیدن در سر ندارند کوبنده و راهگشا بود. او بعضی از دلقک بازیها و تبلیغات گمراه کننده و گرایشات اصولی و غیر مخرب را در موسیقی این سال ها بر نمیتابند و در مقابل بعضی از نامدارانی که در دو سه سال اخیر از گرد راه رسیدند و در بوق و کرنا دمیدند که: « ما آمده ایم تا موسیقی ایران را با ارائه شاهکارهای خودمان متحول کنیم و فلان و فلان... » و در اعلانیه مشاهده کردیم که بر طبل های تهی کوفتند و در روز یا شب واقعه در مقابل چشمان بهتزده تماشاچیان که منتظر معجزه ای بودند، چیزی نازل تر از گذشته در چنته نداشتند. شجاعانه به انتقاد آنان پرداخت و شلاق انتقاد را درست و آگاهانه و مصلمانه بر گرده بعضی از بازیگران و شعبده بازان صحنه موسیقی و مردم خواب آلود و غفلت زده فروکوفت و در واقع مصداق کامل این سروده شاعر و عارف کامل حضرت جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی گردید:
چون ملک ساخته خود را به پرو بال دروغ / همه دیوند که ابلیس بود مهترشان!
یک هفته قبل از فوت بی هنگام شادروان مشکاتیان، یک آلبوم (CD) از یکی از دوستان مقیم آلمان برلین برایم رسید که اثری بود از یک سنتور نواز ساکن آلمان به نام « بهنام مناهجی » که بنا به نوشته روزنامه اطلاعات ضمیمه مورخ 9 مهر ماه امسال (1388) ایشان یکی از بهترین شاگردان استاد مشکاتیان بودهاند و من با استماع نوای سنتور مناهجی، خوشبختانه یادگاری فخیم و راستین از مشکاتیان و ادامه راه آن استاد گرانقدر دیدم.
شاخصه مشکاتیان (و آن دیگر دوست و همشهری زود از دست شده ام، رضا ورزنده) گذشته از شیرینی و تیز چنگی، اجرای ریتم های سریع و متنوع و پیچیده و در عین حال ابتکاری در سنتور نوازیشان بود که تحسین اهل فن را بر می انگیخت و چه نیکو سروده است دکتر شفیعی کدکنی:
نازشان زمزمه نیمه شب مستان باد / تا نگویند که از یاد فراموشانند
... و اکنون که، متولی رسمی، دلسوز و علاقهمند، آگاه و شناخته شدهای در موسیقی ایران نداریم، مانده ایم تنها و غم زده که افسوس گویان نظاره گر غروب ستارگان، هنرمندان گرانقدر موسیقی که بخصوص در چهار پنج سال اخیر یک یک همچون برگ خزان از درخت کهن ریشه موسیقی ایران فرو ریختند و در مقابل دیدگان اشکآلود و حسرتبار ما از این محنت سر از دامن کشیدند و رفتند. هستیم و برای تسلی دل دردمندمان راهی نداریم جز آنکه هماهنگ شاعره گرامی، سیمین خانم بهبهانی، معترضانه فریاد برآریم که:
و یا با سروده آزاد مردی از سرزمین پارس، فریدون توللی همنوا شده و در این در این فصل محرومی و بی برگی غمگنانه زمزمه کنیم:
به باغ غمزده آتش گرفت برگ چناران / کلاغ خسته خبر می دهد ز ریزش باران
فعان و ناله زاغان دل فسرده برآمد / بجای نغمه موزون قمریان و هزاران
بیار باده که با های های گریه درافتم / بسان ابر خزانی بر این شکسته مزاران
و در نهایت با سئوال دردآلود و بی جوابی که درون ما را میخراشد، از زبان دلشکاف زنده یاد مهدی اخوان ثالث بغض فروخورده خود را این سان فرو نشانیم:
ای کاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از حول و تشویش کرده است؟!
ای کاش می شد بدانیم











